تبليغاتX
ما بی گداران...

ما بی گداران...

اینجا تاریکخانه ی یک خانه ی روشن است....باور کن

و از دور پیدا میشوی
نزدیک تر
نزدیک تر
و سایه ی بلندت که موج میزند و میخزد
و پاهای من که سلیقه شان یکجور نیست !

تب سردِ این روز ها مرا لاجرعه فرو میخورد
و تردیدِ لال ِ دستهای من در گنگی این گرگ و میش مرطوب
برای چشم های تیره ات فانوس میرقصاند
اینجا ایستاده ام
زیر ابرهای همیشه عاشق
چشم هایم در انتظار سوسو می زنند
و باران ِ امشب که باز دیر کرده!
...
نزدیکتر که میشوی پر میشوم از بی اعتمادی
تو این بار خوبی و من بر حسب اتفاق انگار نیستم
نیستم
و این نیستی گویا تا ناکجا آباد ِ من قد کشیده
و شاخه های انبوهش خواب هزار ساله ی مرا آشفته تر می کند
...
باران میرقصاند
باران میبوسد
و من بارور میشوم
و انگار سال هاست که نطفه ی تو را در آغوش دارم
و انگار سال هاست که در چشم هایم رنج میروید
...
سایه ها میدوند
من خالی میشوم
و نگاهت هنوز با من است
همانجا که شک
همانجا که درد
همانجا که سرد است و درد هم دارد!
و انگار دوست داشتن دردش را بیشتر میکند
و من از درد بیزارم
و من انگار دوستت دارم
از همان جا که ایستاده ای بالا را نگاه کن
من با باران فردا بازخواهم گشت


+نوشته شده در پنجشنبه نهم دی 1389ساعت10:47 قبل از ظهرتوسط از ما بهتران | |

Wanted: single F
Under 33
Must enjoy the sun
Must enjoy the sea
Sought by single M
Mrs. Destiny
Send photo to address
Is it you and me?

Reply to single M:
My name is Caroline
Cell phone number here
Call if you have the time
28 and bored
Grieving over loss
Sorry to be heavy
But heavy is the cost
Heavy is the cost

Reply to Caroline:
Thanks so much for response
These things can be scary
Not always what you want
How about a drink?
This ancient club at noon
I'll phone you first I guess
I hope I see you soon

I never got your name
I assume you're 33
Your voice, it sounded kind
I hope that you like me
When you see my face
I hope that you don't laugh
I'm not a film star beauty
I'll send a photograph
I hope that you don't laugh

Note to single M:
Why did you not show up?
I waited for an hour
I finally gave up
I thought once that I saw you
I thought that you saw me
I guess we'll never meet now
It wasn't meant to be
It wasn't mean to be
I was sure you saw me
But it wasn't meant to be

Wanted: single F
Under 33
Must enjoy the sun
Must enjoy the sea
Sought by single M
Nothing too heavy
Send photo to address
Is it you or me?
Is it you or me?
Is it you or me?
Is it you or me?

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت5:56 بعد از ظهرتوسط از ما بهتران | |

برای علی اسماعیلی

آنقدر  نرم عاشقانه مینویسی برای دخترکت،

که گاه احساس میکنم حسودی امانم را بریده...

آنقدر که کودکانه من هم دلم میخواهد .....

 من یک کودک 23 ساله ی حسودم،

حسود این طور عاشقانه هایی که هیچ وقت نسرودند ....




+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت10:20 بعد از ظهرتوسط از ما بهتران | |

کاش عکسی،خطی،شعری،نتی،آهنگی...

کاش چیزی از وجودت را به نام من سند میزدی

که من آن را در تمام این لحظه های نبودنت

مغرورانه به رخ بی اعتمادی هایم میکشیدم،





+نوشته شده در شنبه هشتم آبان 1389ساعت11:11 بعد از ظهرتوسط از ما بهتران | |

تموم

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت2:33 قبل از ظهرتوسط از ما بهتران | |

ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!تو هنوز همون قلم موی بادی که میرقصه تو رنگ ابرا!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!ساحره تنهاست!

+نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت4:44 بعد از ظهرتوسط از ما بهتران | |

می دونی... چشاش یه حالتیه! نمی تونی تو چشاش نگاه کنی و دلت براش یه جوری نشه! یه حسی بهت دست می ده،یه جور مظلومیت خاص تو نگاهشه که در عین اینکه دلتو آب میکنه نمی تونی هم در مقابلش دووم بیاری و حتما باید بپری بغلش  دستت رو بزاری پشت گردنش و .... a sweat kiss

 

من همیشه تو رویاهام اونو با یه لباس سبز تصور میکنم....همیشه فکر کردم سبز ارتشی  به اون صورت بیبی فیسش یه حالت مردونه ی خاصی میده که میتونه بیشتر از اونچه که الان هست طرفداراشو بکشه از فرط خوشتیپگینی بودن! اما نمی دونم این ترکیب زرد و طوسی چیه که اصرار دارهمیشه بپوشه!

 

اولین باری که رفتم خونش رو هیچ وقت یادم نمی ره! ذهن من پر بود از هر چیزی که فکرش رو بکنی، توی کلم پر از به هم ریختگی بود ،پر بود از خاطرات!صداها، بو های مختلف!رنگ های جور واجور..... و خیلی استرس داشتم.... استرس داشتم که وای الان باید برم یه خونه ی مرتب و چقدر باید تمرکز کنم که جایی رو کثیف نکنم یا چیزی رو به هم نریزم ،

ولی اون خونه انگار بیشتر از هر چیزی تو این دنیا مال من بود!

یه خونه ی شلوغ که پر بود از وسایل مختلف و به درد بخور یا نخور،پر بود از بو، از رنگ از خاطره، از من ، از اون، فقط من و اون و دنیای وارونمون!

 

من الان نشستم پشت کامپیوتر و دارم از اون مینویسم، اونم همین طور آروم و ساکت زل زده تو چشام، با اون چشاش! آخ با اون چشاش که نمی تونم در مقابلشون مقاومت کنم!

 

دستم و دراز میکنم  و دکمه ی on ِش رو میزنم!

مثل همیشه وقتی روشن میشه یه چشمک ناز میزنه که دل آدم رو می لرزونه!

و من هی خاموش روشنش می کنم که هی بهم چشمک بزنه و من هی بوسش کنم!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت4:58 بعد از ظهرتوسط از ما بهتران | |

 

آه از این احساس عمیق امان

آنگاه که لب هایت لب هایم را

بی وساطت دیدن

در این سکوت

در این خاموشی

در این دنج نمناک سحرگاهی

هجا به هجا می باراند

 

و این چشم های خیس

و این مردمک های عاشق

و این نگاه که از آن می گریزم

 

دست هایم بی اختیار به سمت قلبت پرواز می کنند

 

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت5:18 بعد از ظهرتوسط از ما بهتران | |

در ‌فضای بی‌کرانه‌ی يک توهم، به رؤياهايم خيره شده‌ام، رؤياهايی که از من دورند، رؤياهايی که از بس دورند، جسارت می‌کنند به آفريننده‌شان دهن‌کجی کنند.
چقدر سياهی را به سپيدی ساييدم و چقدر دل‌خوش‌کنک‌ها برای دلم ساختم، چقدر رهايی را ستودم و چقدر چشم به آسمان دوختم. حال که در آخر خط ايستاده‌ام، ‌چقدر همه‌چيز مسخره به نظر می‌رسد، ‌چقدر همه‌چيز فريبنده است و چقدر من به همه‌ی آن‌ها می‌خندم. به بيمار تب‌داری می‌مانم که رؤياهايم جلوی چشم‌ام رژه می‌رود؛ ‌رؤيای يک اسب سفيد داشتن، رؤيای يک عروسک آوازه‌خوان، رؤيای معشوقی که هرگز نداشتم ـ يا شايد نمی‌خواستم داشته باشم ـ، رؤيای در آغوش گرفتن خدا و رؤيای رؤيابين‌ها!

در فضای بی‌کرانه‌ی يک توهم،‌ که همه‌چيز بوی علف می‌دهد، ‌که زير پای‌ات همه پُر است از خالی و گريه به خنده می‌آميزد، در فضايی که مرز به هم رسيدن نيروهای متضاد است، خوبی ـ بدی، ‌تاريکی ـ روشنايی، عشق ـ نفرت، گرما ـ‌ سرما؛ و من چقدر درمانده‌ام ميان اين‌ها، و چقدر فاصله‌ی اين‌ها کم است با هم و چقدر اين‌ها شبيه‌اند به هم.

انگار بيمارم و تب در آغوشم گرفته است. بُهت برم می‌دارد از اين‌که هيچ‌چيز مثل سابق نيست و سرم گيج می‌رود از اين‌که می‌بينم همه‌چيز مثل هم است و ته دلم خنک می‌شود وقتی می‌خندم به کسانی که فرق می‌گذارند بين کلاغ و کبوتر، ‌بين تاريکی و نور،‌ بين فقير و غنی، بين حقيقت و اسطوره و بين من و تو!

در اين فضای بی‌کرانه‌ی توهم‌آلود، ‌آدم‌ها چقدر حقيرند و چقدر کوچک و چقدر دلم می‌خواهد پای‌ام را روی سرشان بگذارم و له‌شان کنم و عين خيل‌ام نباشد، مثل وقتی که مورچه‌های زير پای‌شان را له می‌کردند و عين خيال‌شان نبود. چقدر دوست‌شان داشتم يک زمانی. شايد از فرط دوست‌داشتن‌شان است که می‌خواهم له‌شان کنم.

چقدر بالای سرم شلوغ است، چرا من همه را می‌بينم و انگار هيچ‌کس مرا نمی‌بيند. زمزمه‌های آزار دهنده‌شان را می‌شنوم، محل‌شان نمی‌گذارم؛ آدم‌هايی که فکر می‌کنند دو دوتا می‌شود چهارتا، غافل از اين‌که هرعددی را که دوست داشته باشند می‌توانند در آن‌طرف علامت مساوی بگذارند. ولی نمی‌دانم چرا ته چشم‌شان رگه‌هايی از نگرانی‌ست. شايد فکر می‌کنند من بيمارم. شايد فهميده‌اند که من فاصله‌ها را برداشته‌ام و آن مفهوم مجرد را يافته‌ام؛ ولی آن‌ها نمی‌توانند فهميده باشند، آن‌ها که تب را در آغوش نگرفته‌اند. آن‌ها هنوز بايد ميان عشق و نفرت، ظالم و مظلوم، ‌فقير و غنی، ‌تاريکی و نور و من و تو فاصله بگذارند.

يکهو چقدر تشنه‌ام شد، چقدر گرم است، ‌نه نه چقدر سرد است و من «‌چقدر از گوشواره‌های صدف بيزارم»‌. چقدر قلب‌ام تند تند می‌زند، مثل وقتی که تو را ديدم. دلم می‌خواست اين‌جا بودی! هستی، آن گوشه کز کرده‌ای کنج ديوار. چقدر نگرانی،‌ و وقتی نگرانی چقدر
جذاب می‌شوی.

در اين فضای بی‌کرانه‌ی توهم‌زا، ‌هوا چقدر کم است، ‌چقدر نفس‌کشيدن سخت است، ‌حتا نمی‌شود فرياد زد، «انگار طناب انداخته باشند به گلويت و رد طناب مانده باشد روی صدا». رؤياهايم دوره‌ام کرده‌اند. چقدر گرم است، نه نه سرد است و من چقدر حالم خوب است و يا نه چقدر حالم بد است؛ دوباره بالای سرم شلوغ شد. تو که آن گوشه کز کرده‌ای و نگرانی و نگرانی‌ات قشنگ است،‌ چرا گريه می‌کنی؟! من که هيچ‌وقت بهت نگفتم دوست‌ات دارم ـ ‌و چقدر دوست داشتم که بگويم. چرا همه هی می‌آيند و هی می‌روند، چرا اين‌جا اين همه سفيد است، چرا سفيد اين همه زشت است. چرا همه جوری رفتار می‌کنند که انگار من دارم می‌ميرم و چقدر دوست داشتم که بميرم. چشم‌هايم سياهی می‌رود، ‌نفسم بالا نمی‌آيد، تمام بدنم خيس عرق است، چيزی نمی‌شنوم، زبان‌ام بند آمده، ‌مثل اينکه دارم می‌ميرم، آره من دارم می‌ميرم.




+نوشته شده در جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت10:42 بعد از ظهرتوسط از ما بهتران | |

.................................2.2................................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!........................................ ina hameye harfaye man bud...............to ke un dooor shayadam kheili nazdik neshesty va mikhuni...........................in hame harfhaye anbashteye mano chejoori taghat miary o hich nemigi? dustam?khaharam?baradaram??eshgham?hamraham?khamkhaneam.....????????????????????????????............................................

+نوشته شده در جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت1:39 قبل از ظهرتوسط از ما بهتران | |